شعر ۱، کتاب زیرینخوان خلمن
لرزش لبانم یعنی رعشهی بوسههایم در گذشتهات با من به گوش میرسد در شراب تو دروازهی زمان را میگشایم و رویایت بارانِ خفته را میباراند. بارانت را به من بده! بیحرکت در بارانِ…
خواندن متن ←لرزش لبانم یعنی رعشهی بوسههایم در گذشتهات با من به گوش میرسد در شراب تو دروازهی زمان را میگشایم و رویایت بارانِ خفته را میباراند. بارانت را به من بده! بیحرکت در بارانِ…
خواندن متن ←کلیدِ دلت کجاست؟ نحس است آن پرندهای که گذشت با من چیزی نگفت لرزان به خویشام وانهاد. حالا دلت کجاست؟ درختِ وحشتی میلرزد و من هیچ ندارم جز چشمانی از عطش و کوزهای خالی از آب. به…
خواندن متن ←صبح، درخشش میبخشد به پرندگان گشاده است و تازه است. با وحشت اندیشه با هماش مینوشیم. ای یار گرم کن گذشته را! مرا میبوسی و بوسهها بیدار میشوند، در جوار خورشید فرو میافتیم.…
خواندن متن ←خم شو اگر میخواهی اگر میخواهی پرنده را ببین که چنین کودک در صدایم پر میکشد. از پرنده معبری میگذرد که به چشمان تو میرسد دستِ تو را انتظار میکشد. هر جا که نیستی سبزه سرزده…
خواندن متن ←چه چشمان زیبایی! و زیباتر از آن نگاهِ چشمانت و زیباتر از آن هوای چشمانت وقتی از دوردست نگاه میکنی. در هوا جستجو میکردم: چراغِ خونت را خونِ سایهات را و سایهات را بر دلم.
خواندن متن ←برگهای رنگی و سبز، برگهای خشک، برگهای تازه، از صدایت میافتند. خفته، به زیر آفتاب، آفتاب تو میآرمند ببین که چگونه انتظار میکشند تا وحشت فرونشنید. خورشید ریزش برگهایت را م…
خواندن متن ←حرارتی که اندیشه را ویران میکند اندیشناک خود را ویران میکند. نور، در بوسههایت میلرزد و معبر را متوقف میکند زمان را متوقف میکند، در دوردستان بوسهها را میگشاید و سبزه را در…
خواندن متن ←آرام آرام در صبح گشاده از چشمهایت میگذرند حیواناتی که تو را در میانهی رویا میسوزانند. هرگز هیچ نمیگویند مرا خاکستر به جا مینهند و تنها با خورشید.
خواندن متن ←پاهایت بر شب میگذرد به ظرافت باران را میگشاید روز را میگشاید از تو هیچ نمیداند مرگ پای پاهایت سبزه سرزدهاست و سایهایست آنجا که دریا از تهی مینویسد.
خواندن متن ←با درختان کلمات را بر زبان میآوری و درختان برگهایی دارند که آواز میخوانند و پرندگانی که مجاور خورشیدند. سکوتت غریوهای عالم را بیدار میکند.
خواندن متن ←کناره گرفته از کنارت، جهانِ تازهی کنارت را کشف میکنم: جزایرت را چنان چراغهایی با ظلمتی که میرود و میآید در زمان. در صدایت رنجور از من دریا فرو میریزد.
خواندن متن ←هرآنچه به من گفتی واژهایست که میلرزد در دست زمان سرگشاده برای نوشیدن خانه خاموش است آنجا که همدگر را در دل خورشید بوسیدیم.
خواندن متن ←