این زنفرریرا گولار
این زن هنگام که آواز میخواند پرندهای را به خاطرم میآورد اما نه پرندهای را در آواز که پرندهای را به پرواز
خواندن متن ←این زن هنگام که آواز میخواند پرندهای را به خاطرم میآورد اما نه پرندهای را در آواز که پرندهای را به پرواز
خواندن متن ←چنانکه خود را بر شادی گشادی بر رنج هم بِگُشا که میوهی شادیست و قرینهی سوزاناش. به همان شیوه که شادمانه به اعماق رفتی و خود را در آن نیست کردی و پیدا کردی در آن گمگشتگی رنج ر…
خواندن متن ←دوست ندارم شعر را، توهم شعر را: میخواهم صبحی را برگردانم که زباله شد، صدا را میخواهم صدای تو را صدای خودم را گشاده در هوا عین میوه در خانه بیرون خانه صدا که چیزهایی میگوید فاح…
خواندن متن ←برای یک زندگی گهی به دنیا آمدم در سال ۱۹۳۰ در خیابان لذتها بر کفپوشهای قدیمی خانه که بر آن سینهخیز خواهم رفت سوسکها را شناختم مورچهها را حمایل شمشیر بر دوش عنکبوتها را که…
خواندن متن ←در خانهای در محلهی ایپانما در احاطهی درختان و کبوتران در سایهی گرم عصر میان اثاثیه آشنای خانه و در سایهی گرم عصر، میان درختان و کبوتران میان بوهای آشنا آنان زندگی خود را می…
خواندن متن ←رنج ارزشی ندارد. نه هالهایست بالای سرش، نه هیچ بخشی از تن تاریکات را میافروزد (نه حتی آن بخشی که خاطره یا وهم شادی روشناش میکنند) رنج میبری، چنان که سگی زخمی یا حشرهای مس…
خواندن متن ←به زیر کف اتاق در طلق خاک اسیر چه کسی سخن میگوید؟ در آن شب کوچک زیر قدمهای اهل خانه در آن ناحیهی بیگل زیر کفپوشهای قدیمی که برآنها ما تاتی تاتی تاتی رفتیم وقتی خورشید به ب…
خواندن متن ←گوش کن: گذشته گذشته است و هیچ چیز این نکته را تغییر نمیدهد. در این عصر تعطیل، معطل، اگر میخواهی میتوانی به خاطر آوری. ولی هیچچیز روشن نمیکند از نو چراغی را که در جسم ساعات…
خواندن متن ←هرچه از آن سخن میگویم در شهر است میان زمین و آسمان. همه چیزهایی هستند فانی و ابدی، عین لبخند تو یا واژهی همبستگی بازوهای گشادهام و این عطر فراموش گیسوان که باز میگردد و برم…
خواندن متن ←قیمت لوبیا به این شعر تعلقی ندارد. نرخ برنج به این شعر تعلقی ندارد. گاز، برق، تلفن حراج فریبای شیر گوشت شکر نان به این شعر تعلقی ندارد. کارمند اداره نباید در این شعر باشد با حقو…
خواندن متن ←انسانی معمولیام من از جسم و از خاطره از خون و از فراموشی. روی دوپایم حرکت میکنم، با اتوبوس، با تاکسی، با هواپیما چنان که شعلهی چراغ جوشکاری وحشتزده در من نفس میکشد زندگی ، ک…
خواندن متن ←میخواهم وقتی که میروی ای دخترک سفیدِ برفی مرا هم با خود ببری. به هر دلیلی اگر نتوانستی یک دست یا هر دو دستم را بگیری دخترکِ سفیدِ برف مرا در دلت با خود ببر. باز هم اگر از بختِ…
خواندن متن ←