۲۲ دسامبر ۲۰۱۵ ۱ دقیقه خواندن
دو زبان

هر سکوتی شکنجه‌ام می‌دهدلدو ایوو

هر سکوتی شکنجه‌ام می‌دهد. همیشه چیزی را از قلم می‌اندازد: توطئه‌ی خیانتی را میان گل‌های ویستریا توجیه دقیقی را در باب وجود یا عدم وجود خدا جنجال موش‌‌ها را در مزبله‌ها تصادم ملخ هواپیما و باد را در فرودگاه متروک. ولی صبح در بزرگراه توقف می‌کند و من خروش حفاری‌ها را می‌شنوم. آدم‌ها بیدار شده‌اند و می‌روند تا بسازند و ویران کنند. خانه‌های تازه خواهند ساخت گورستان‌های تازه‌تر.

صبح آفتابی
و ماشین که در ورودی مُتل توقف می‌کند:
در این‌ عالم جدال
دوباره کیر و کُس سعی می‌کنند یک‌دگر را درک کنند
حفار کار می‌کند و ماشین‌ها
انگار صدپاها در کاسه‌ی گل
در جاده به پیش می‌روند.
از منظرِ چشمان خمار تحصیلدار اتوبوس
که از خیابان رد می‌شود
جهان
محاکاتی بیش‌ نیست.
‌

پایان متنبازگشت به آرشیو ←