آه، حیوانِ وحشیِ من
بگو که منم آن خوابگردی
که از پژواک تا پژواکِ غرشی، سرگردان است،
بیآنکه بداند
حتی نخی نیست که بر آن پا نهد
که برجی نقرهای میرقصد
و برای همین چشمهای آتشیناش
به طراوت نارنجی است.
۲ اکتبر ۲۰۱۷
۱ دقیقه خواندن
دو زبان
از باران و بوسه
دو زبان
شعر ۲۰، شب پلنگکلارا خانس
پایان متنبازگشت به آرشیو ←
