۲۹ اوت ۲۰۱۷ ۱ دقیقه خواندن
دو زبان

حیرانیگونار اکلوف

 

حیران مباش، حیران مباش
از تصویری که می‌بینی:
از لب‌هایی که خود را شکل می‌دهند
از چشم‌هایی که می‌پرسند
از رنگ‌های متغیر پوست
که کم‌جان در نور خفیف سوسو می‌زنند
از گونه‌هایی که محو می‌شوند
تو فقط خودت را دیده‌ای اینک
خودت را در آینه‌ی یک مرد.

پایان متنبازگشت به آرشیو ←