سپیدهدمزبیگنیف هربرت
۱ سپیدهدم، بیرونشان کشیدند به محوطهی سنگی تا سینهکش دیوار. پنج مرد دو نفر جوان و باقی میانسال بیش از این از آنها نمیتوان گفت. ۲ وقتی جوخهی آتش تفنگها را نشانه بگیرد همهچ…
خواندن متن ←آرشیوی پیوسته با ترتیب زمانی و خوانش تحریریهای.
۱ سپیدهدم، بیرونشان کشیدند به محوطهی سنگی تا سینهکش دیوار. پنج مرد دو نفر جوان و باقی میانسال بیش از این از آنها نمیتوان گفت. ۲ وقتی جوخهی آتش تفنگها را نشانه بگیرد همهچ…
خواندن متن ←آنان که سپیدهدمان بادبان برکشیدند و دیگر بازنخواهند گشت، ردپاشان را بر موجی به جا نهادند. پوستهی صدفی زیبا چنان فسیلِ دهانی به اعماق دریا فر…
خواندن متن ←از سرزمینی میآیم من که چندی پیش در آن کارلوس مولینا اهل اورگوئه، آنارشیست و خنیاگر دستگیر شد در خلیج سفید در جنوبِ جنوب روبروی دریای بیکران، اینطور میگویند پلیس دستگیرش کرد کا…
خواندن متن ←بیست روز پس از مرگات نامهات را گرفتم، پنج دقیقه پس از آنکه فهمیدم مردهای/ نامهای که میگفتی خستگی رشتهی کلامت را برید/ تا همان حدود سرحالات دیده بودند/مثل همیشه، با حضور ذ…
خواندن متن ←این زن هنگام که آواز میخواند پرندهای را به خاطرم میآورد اما نه پرندهای را در آواز که پرندهای را به پرواز
خواندن متن ←چنانکه خود را بر شادی گشادی بر رنج هم بِگُشا که میوهی شادیست و قرینهی سوزاناش. به همان شیوه که شادمانه به اعماق رفتی و خود را در آن نیست کردی و پیدا کردی در آن گمگشتگی رنج ر…
خواندن متن ←دوست ندارم شعر را، توهم شعر را: میخواهم صبحی را برگردانم که زباله شد، صدا را میخواهم صدای تو را صدای خودم را گشاده در هوا عین میوه در خانه بیرون خانه صدا که چیزهایی میگوید فاح…
خواندن متن ←برای یک زندگی گهی به دنیا آمدم در سال ۱۹۳۰ در خیابان لذتها بر کفپوشهای قدیمی خانه که بر آن سینهخیز خواهم رفت سوسکها را شناختم مورچهها را حمایل شمشیر بر دوش عنکبوتها را که…
خواندن متن ←در خانهای در محلهی ایپانما در احاطهی درختان و کبوتران در سایهی گرم عصر میان اثاثیه آشنای خانه و در سایهی گرم عصر، میان درختان و کبوتران میان بوهای آشنا آنان زندگی خود را می…
خواندن متن ←رنج ارزشی ندارد. نه هالهایست بالای سرش، نه هیچ بخشی از تن تاریکات را میافروزد (نه حتی آن بخشی که خاطره یا وهم شادی روشناش میکنند) رنج میبری، چنان که سگی زخمی یا حشرهای مس…
خواندن متن ←به زیر کف اتاق در طلق خاک اسیر چه کسی سخن میگوید؟ در آن شب کوچک زیر قدمهای اهل خانه در آن ناحیهی بیگل زیر کفپوشهای قدیمی که برآنها ما تاتی تاتی تاتی رفتیم وقتی خورشید به ب…
خواندن متن ←گوش کن: گذشته گذشته است و هیچ چیز این نکته را تغییر نمیدهد. در این عصر تعطیل، معطل، اگر میخواهی میتوانی به خاطر آوری. ولی هیچچیز روشن نمیکند از نو چراغی را که در جسم ساعات…
خواندن متن ←