در شهرفرریرا گولار
هرچه از آن سخن میگویم در شهر است میان زمین و آسمان. همه چیزهایی هستند فانی و ابدی، عین لبخند تو یا واژهی همبستگی بازوهای گشادهام و این عطر فراموش گیسوان که باز میگردد و برم…
خواندن متن ←آرشیوی پیوسته با ترتیب زمانی و خوانش تحریریهای.
هرچه از آن سخن میگویم در شهر است میان زمین و آسمان. همه چیزهایی هستند فانی و ابدی، عین لبخند تو یا واژهی همبستگی بازوهای گشادهام و این عطر فراموش گیسوان که باز میگردد و برم…
خواندن متن ←قیمت لوبیا به این شعر تعلقی ندارد. نرخ برنج به این شعر تعلقی ندارد. گاز، برق، تلفن حراج فریبای شیر گوشت شکر نان به این شعر تعلقی ندارد. کارمند اداره نباید در این شعر باشد با حقو…
خواندن متن ←انسانی معمولیام من از جسم و از خاطره از خون و از فراموشی. روی دوپایم حرکت میکنم، با اتوبوس، با تاکسی، با هواپیما چنان که شعلهی چراغ جوشکاری وحشتزده در من نفس میکشد زندگی ، ک…
خواندن متن ←چنان وجودی یگانه بر میبالند مردمام و شعرم چونان درختی نوزاد که در دلِ میوه میروید در مردم زاده میشود شعرم چنان که سبز میرسد شکر در دشتهای نیشکر میرسد شعرم در مردم انگار خو…
خواندن متن ←A Burning Metaphor | Poesies · Jiří Orten | Small Elegy | Mohsen Emadi دوستان رفتهاند. یارم در دوردستان به خواب رفتهاست. و بیرون انبوهِ تاریکی است. کلماتی را با خود زمزمه می…
خواندن متن ←به راه میافتیم یارِ من وقتی بازگردم و نظر کنم در آفتابی که از ما دریغ شدهاست، پوشیده به صلح با لبخندی کز میوهها و گلها بر چهره نهادهایم در آغوش هم بر جادهها: این مارهای به…
خواندن متن ←همیشه به خود میگویم حیات و تنها دسیسهی کشتار است با قدری تب و عرضحال و حزن و دیگر هیچ. همیشه به خود میگویم رویا و تنها اخگریست رو به خموشی با قدری گرسنگی تشویشِ رهایی از اوه…
خواندن متن ←ملاحی در لباس سفید بر بلندای آسمان به سمت ماه میدود. بر زمین، دخترکی با چشمهای سرخ ترانهای میخواند که به ملاح نمیرسد. ترانه به بندر میرسد ترانه به کشتی میرسد ترانه به دکل…
خواندن متن ←دلم میخواست از زهداِن تو زاده میشدم چندی دروِن تو زندگی میکردم. ازوقتی تو را میشناسم، یتیمترم. آه، ای غارِ لطیف، ای بهشتِ سرخِ پرحرارت: در آن نابینایی چه حظی بود! دلم میخوا…
خواندن متن ←A Burning Metaphor | Poesies · Jose Gorostiza | Mohsen Emadi حالا چه کسی برایم یک پرتقال میخرد، تا تسلایم دهد؟ یک پرتقالِ رسیدهی کامل به شکلِ یک دل. نمکِ دریا بر لبانم، دریغا م…
خواندن متن ←در اندیشهی زنی که خودکشی میکند تهیایی هست که فقط در دمای صفر پر میشود. اندیشههای زنی که خودکشی میکند نه شتابزدهاند نه مبهم: فقط سردند. ذهن سفید نیست: یخ زدهاست. بر لبهی…
خواندن متن ←شبِ بیکران، همه به خواب میروند جز نامِ تو.
خواندن متن ←