شعر ۱، شب پلنگکلارا خانس
گرگ و میش، بوی پلنگ و آسمان که شکارچیان را خبردار میکند. دور شو ای یار! و جنگل را به آتش بکش پیدایت میکنم رد خاکسترها را میگیرم و به سینهی آتشفشانها میخزم که گهوارهی ما آن…
خواندن متن ←گرگ و میش، بوی پلنگ و آسمان که شکارچیان را خبردار میکند. دور شو ای یار! و جنگل را به آتش بکش پیدایت میکنم رد خاکسترها را میگیرم و به سینهی آتشفشانها میخزم که گهوارهی ما آن…
خواندن متن ←صبح و تنم با آواز دیگرگون پرندگان، با گلهای سپید سپیدهدمان و نسیمی که به تو راه میبرد بیداری پرغریو عشق در آرامش آرامشی که از طراوت ساعات میچکد. و هر آنچه راهیست به دهان نبو…
خواندن متن ←نشاط پائیز و باران. جراحتی بر اطلسیها و دستی که در خلاء ردپاها را میجوید. وقتی قطرات اشتیاق را صیقل میدهند و نیزهای در تنی مشتاق فرو میرود تا به سبزی معصومی دست یابد که برگ…
خواندن متن ←همسرایان میخوانند: “تو که چشای سرخ داری، علامتِ تو سینهتو، به ما نشون نمیدی؟” و شن میشوم تا باد ردپاها را پاک کند “اِی که چشای سرخ داری، آتیشه رو، تو از کجا دزدیدی؟” و من آب…
خواندن متن ←به رودخانه رفتیم، از سنجاقکهای آبی یاد گرفتیم که نگاهمان را پاس بداریم و از علف دلکندن آموختیم شعرهایت شاهتوتها بودند و جریان آب در دهان من و آب انعکاس لبخندت را بر من میپاش…
خواندن متن ←کولیان آمدند سبدها پر از گلابی و روسریها مملوِّ سکهها سنگی به هوا انداختیم رقص آغاز شد و از کپههای آتش پریدیم کره اسبها رم کردند و ساعت دلتنگی آسمان را شخم زد و رد شد پاهایم…
خواندن متن ←گازِ سرخِ دهانت. شب، با سرودی از زمین نورها و صداهای سفید را میبلعد تا مشعل آتش را نشا کند. شخمها سراشیبها جبرهای ناخواسته و چشمهای سیاه که کپلِ گریزانات را عیان میکنند قدم…
خواندن متن ←عشقم در تنم زندگیمیکند و تنم واژهای است گشوده به منقار پرندهای که زنگوله به سر ترانهی عامیانهای را زمزمه میکند و از تنهی بلوطی بالا و پایین میرود گویی نردبان یعقوب است.
خواندن متن ←حالا سراغ شعرهای مدفون را میگیرم که بیشک برایم بهجا گذاشتهای پیش از آنکه به راه افتی. نشانههای مقدس را جستجو میکنم پنجهی حک شده در سنگ و صدایی نشسته در ساحل مه…
خواندن متن ←اگر این داغِ مس است بر تنِ بلوط به این حفره خواهم خزید تا ریشههایش و شیرهی سفیدش آوازِ تو را با من خواهد خواند و خواهم توانست که بخوابم. خواهم توانست که بخوابم.
خواندن متن ←میانِ دهانِ غایبات و دهان من هوا، میوهای خاموش و مشترک است و من به ستارهها نگاه نمیکنم که در دریاچهی شب. میرقصند در خوابِ تو که در کالبدِ من میآرامد ساعات، غلیظتر میشوند…
خواندن متن ←میتوانم درختی را به کار برم تا با تو عشقبازی کنم و دیواری را و خنجر گرگ و میش را که کوهها را از ریشههایشان میرباید و به پرواز وا میدارد و رودهای پنهانی را که میان ستارگان…
خواندن متن ←