۰۶ / ۰۸

از باران و بوسهترجمه‌ها

آرشیوی پیوسته با ترتیب زمانی و خوانش تحریریه‌ای.

منبع: از باران و بوسه · ۲۵۲ نوشته
۰۱

شعر ۲۱، شب پلنگکلارا خانس

امروز ردپای‌ات را دیدم تمامِ آن گل‌های رزماری ، همه‌ی آن بفشه‌ها و تمامِ آن شاخه‌های غم را به رودخانه ریختم آن‌جا که تنه‌ی بید نا استواری خود را به آب می‌سپارد. اگر در آن‌سوی جنگ…

خواندن متن ←
۰۲

شعر ۲۲، شب پلنگکلارا خانس

درختی هم‌رنگ چشم‌هایم شاخ و برگش را تا من گسترد تا بر دقایق شکوه جلوس کنم بر بلندای سرخ پرنده‌ای احضارم کرد و جنی از دود برایم بالشی آورد اما من،‌ باید که ادامه دهم چرا که میان د…

خواندن متن ←
۰۳

شعر ۲۳، شب پلنگکلارا خانس

برگ‌های هراس می‌پژمرد و آرام آرام بر دلواپسی‌هایم باران می‌بارد برگ‌ها با باران می‌نشینند و من برگ پائیزی درختی می‌شوم که در شلاق روزها ترک خورده است به پیش! رطوبت آب‌کند صنوبر ب…

خواندن متن ←
۰۴

شعر ۲۴، شب پلنگکلارا خانس

غرش نقره‌ای طنین می‌اندازد و شب را از هم می‌درد در کمین نشسته، عشق‌‌ات، به دستِ ماه در گیسویم می‌تازد و من خود را از نور عریان می‌کنم تا با تو بر این تخت تیره درآیم آن‌جا که تن‌ه…

خواندن متن ←
۰۵

شعر ۱، کتاب زیرینخوان خلمن

لرزش لبانم یعنی رعشه‌ی بوسه‌هایم در گذشته‌‌ات با من به گوش می‌ر‌سد در شراب تو دروازه‌ی زمان را می‌گشایم و رویایت ‌بارانِ خفته را می‌باراند. بارانت را به من بده! بی‌حرکت در بارانِ…

خواندن متن ←
۰۶

شعر ۲، کتاب زیرینخوان خلمن

کلیدِ دلت کجاست؟ نحس است آن پرنده‌ای که گذشت با من چیزی نگفت لرزان به خویش‌ام وانهاد. حالا دلت کجاست؟ درختِ وحشتی می‌لرزد و من هیچ ندارم جز چشمانی از عطش و کوزه‌ای خالی از آب. به…

خواندن متن ←
۰۷

شعر ۳، کتاب زیرینخوان خلمن

صبح، درخشش می‌بخشد به پرندگان گشاده است و تازه است‪.‬ با وحشت اندیشه با هم‌اش می‌نوشیم. ای یار گرم کن گذشته را! مرا می‌بوسی و بوسه‌ها بیدار می‌شوند، در جوار خورشید فرو می‌افتیم.…

خواندن متن ←
۰۸

شعر ۴، کتاب زیرینخوان خلمن

خم شو اگر می‌خواهی اگر می‌خواهی پرنده را ببین‌ که چنین کودک در صدایم پر می‌کشد‌. از پرنده معبری می‌گذرد که به چشمان تو می‌رسد دستِ تو را انتظار می‌کشد. هر جا که نیستی سبزه سرزده…

خواندن متن ←
۰۹

شعر ۵، کتاب زیرینخوان خلمن

چه چشمان زیبایی! و زیباتر از آن نگاهِ چشمانت و زیباتر از آن هوای چشمانت وقتی از دوردست نگاه می‌کنی. در هوا جستجو می‌کردم: چراغِ خونت را خونِ سایه‌ات را و سایه‌ات را بر دلم.

خواندن متن ←
۱۰

شعر ۶، کتاب زیرینخوان خلمن

برگ‌های رنگی و سبز، برگ‌های خشک، برگ‌های تازه، از صدایت می‌افتند. خفته، به زیر آفتاب، ‌آفتاب تو می‌آرمند‌ ببین که چگونه انتظار می‌کشند تا وحشت فرونشنید. خورشید ریزش برگ‌هایت را م…

خواندن متن ←
۱۱

شعر ۷، کتاب زیرینخوان خلمن

حرارتی که اندیشه را ویران می‌کند اندیشناک خود را ویران می‌کند. نور، در بوسه‌هایت می‌لرزد و معبر را متوقف می‌کند زمان را متوقف می‌کند، در دوردستان بوسه‌ها را می‌گشاید و سبزه را در…

خواندن متن ←