شعر ۹، کتاب زیرینخوان خلمن
پاهایت بر شب میگذرد به ظرافت باران را میگشاید روز را میگشاید از تو هیچ نمیداند مرگ پای پاهایت سبزه سرزدهاست و سایهایست آنجا که دریا از تهی مینویسد.
خواندن متن ←آرشیوی پیوسته با ترتیب زمانی و خوانش تحریریهای.
پاهایت بر شب میگذرد به ظرافت باران را میگشاید روز را میگشاید از تو هیچ نمیداند مرگ پای پاهایت سبزه سرزدهاست و سایهایست آنجا که دریا از تهی مینویسد.
خواندن متن ←با درختان کلمات را بر زبان میآوری و درختان برگهایی دارند که آواز میخوانند و پرندگانی که مجاور خورشیدند. سکوتت غریوهای عالم را بیدار میکند.
خواندن متن ←کناره گرفته از کنارت، جهانِ تازهی کنارت را کشف میکنم: جزایرت را چنان چراغهایی با ظلمتی که میرود و میآید در زمان. در صدایت رنجور از من دریا فرو میریزد.
خواندن متن ←هرآنچه به من گفتی واژهایست که میلرزد در دست زمان سرگشاده برای نوشیدن خانه خاموش است آنجا که همدگر را در دل خورشید بوسیدیم.
خواندن متن ←یگانه واژهی منی نامت را نمیدانم.
خواندن متن ←به هرچه میگویی پرندهای میافتد و من آشیان اویم. پرنده خموشی میگزیند در من. نگاه کن که با من چه میکنی؟
خواندن متن ←تاریک است صدایت از بوسههایی که به من ندادی از بوسههایی که به من نمیدهی شب غبارِ این تبعید است. بوسههایت ماهها را میآویزند اقماری که معبرم را منجمد میکنند و من به زیر خورش…
خواندن متن ←وقتی بمیرم هنوز لرزش پیراهنت را در باد خواهم شنید. کسی که این سطرها را میخواند، پرسید: چگونه ممکن است؟ چه میشنوی؟ چه لرزشی؟ چه پیراهنی و چه بادی؟ به او گفتم خاموش باشد پشت میز…
خواندن متن ←یک باد از جداافتادهگان از بوسههایی که به هم ندادیم رام میکند بذر زهدانت را و سوسنهای سرخش را به آفتاب. تو بیا یا میلادم را نخواهم خواست! آبِ زلالت را بیاور شاخهها شکوفه می…
خواندن متن ←هرچه را که زمین مینامند زمان است، انتظارِ توست.
خواندن متن ←ای یار، از اینجا مرو: ار این شندانهی من از این لحظه. وقتی کنارِ همیم بر ویرانههای خورشید آتش میریزد.
خواندن متن ←نه دروازه داری نه کلید، نه قفل شبها در پروازی و روزها در پروازی. معشوق میآفریند هر آنچه را که بدان عشق خواهد ورزید، مثل تو ای کلید لرزان بر دروازهی زمان.
خواندن متن ←