شعر ۹، شب پلنگکلارا خانس
حالا سراغ شعرهای مدفون را میگیرم که بیشک برایم بهجا گذاشتهای پیش از آنکه به راه افتی. نشانههای مقدس را جستجو میکنم پنجهی حک شده در سنگ و صدایی نشسته در ساحل مه…
خواندن متن ←آرشیوی پیوسته با ترتیب زمانی و خوانش تحریریهای.
حالا سراغ شعرهای مدفون را میگیرم که بیشک برایم بهجا گذاشتهای پیش از آنکه به راه افتی. نشانههای مقدس را جستجو میکنم پنجهی حک شده در سنگ و صدایی نشسته در ساحل مه…
خواندن متن ←اگر این داغِ مس است بر تنِ بلوط به این حفره خواهم خزید تا ریشههایش و شیرهی سفیدش آوازِ تو را با من خواهد خواند و خواهم توانست که بخوابم. خواهم توانست که بخوابم.
خواندن متن ←میانِ دهانِ غایبات و دهان من هوا، میوهای خاموش و مشترک است و من به ستارهها نگاه نمیکنم که در دریاچهی شب. میرقصند در خوابِ تو که در کالبدِ من میآرامد ساعات، غلیظتر میشوند…
خواندن متن ←میتوانم درختی را به کار برم تا با تو عشقبازی کنم و دیواری را و خنجر گرگ و میش را که کوهها را از ریشههایشان میرباید و به پرواز وا میدارد و رودهای پنهانی را که میان ستارگان…
خواندن متن ←چنانکه در آنسوی جدال کبوتر، گلویی بریده، خون بر خاک می ریزد و پَر، همهجا را میانبارد و جانور بیدفاع من آن سفیدی و آن تهی را هیچ نمیشناختم سر در سویی، تن در دیگر سو و اندیش…
خواندن متن ←رقصی میان گندمزار و ماری از راه میگذرد. با قلمموی انگشتهایمان خار، در هوا نقشهای گونهگون میپذیرد و همهچیز پیرامونِمان صداست گیلاسهای رسیده در سبد کوچک دهانمان را میجس…
خواندن متن ←گلها را به آب میاندازم تا رقص به ساحل دیگر برسد. صدایم جریان خود را دنبال میکند. آغازهایم سیر از لطافت آن شب و از رویاهایی است که بازوان تو رسم میکردند مزارع سفید میخوابیدند…
خواندن متن ←گرگها که زوزه میکشند و شکارچیها که میگذرند هنوز میان درختان سرگردانم و نمیدانم، نمیدانم که به کدام راه رفتهای! ماه ساعات را درو میکند بر دریاچه کمانی میزند و نمیدانم، ن…
خواندن متن ←تنها سایهی این عشق را می بینم تجلیِ بالی را که راه خود را لمس میکند و لرزان لرزان پریدن میآموزد در این دم نقشِ بال در چشمهایم جان میگیرد و و رنگآمیزیاش میکنم رنگین کمانی…
خواندن متن ←وقتی که سگها پارس میکنند، از میان دریاچههای گلآلود مناجاتی از خزه میگذرد. پنهان در بوته های ولیک جنونم آه میکشد و خود را به ردپایی میبخشد در هزارتوهای ظلمت، در تار عنکبوت…
خواندن متن ←آه، حیوانِ وحشیِ من روزی که به صورتم پرت کردی روبانی را که به تو داده بودم روزی که پیراهنم را ربودی و تنم را شکنجه کردی آنروز که به رویاهایم تجاوز کردی برایم همه روزهایی مقدسند…
خواندن متن ←آه، حیوانِ وحشیِ من بگو که منم آن خوابگردی که از پژواک تا پژواکِ غرشی، سرگردان است، بیآنکه بداند حتی نخی نیست که بر آن پا نهد که برجی نقرهای میرقصد و برای همین چشمهای آتشین…
خواندن متن ←