مرثیهی کوچکترایرژی اورتن
A Burning Metaphor | Poesies · Jiří Orten | Small Elegy | Mohsen Emadi دوستان رفتهاند. یارم در دوردستان به خواب رفتهاست. و بیرون انبوهِ تاریکی است. کلماتی را با خود زمزمه می…
خواندن متن ←A Burning Metaphor | Poesies · Jiří Orten | Small Elegy | Mohsen Emadi دوستان رفتهاند. یارم در دوردستان به خواب رفتهاست. و بیرون انبوهِ تاریکی است. کلماتی را با خود زمزمه می…
خواندن متن ←به راه میافتیم یارِ من وقتی بازگردم و نظر کنم در آفتابی که از ما دریغ شدهاست، پوشیده به صلح با لبخندی کز میوهها و گلها بر چهره نهادهایم در آغوش هم بر جادهها: این مارهای به…
خواندن متن ←۱. وقتی بیست و دو-سه ساله بودم، روزی از کلارا خانس، شاعر اسپانیایی، نامهای دریافت کردم در ایران که ضمیمهی آن چهارصفحه بود، به فارسیِ شاعری افغان به نام بهاالدین مجروح. متنی بو…
خواندن متن ←همیشه به خود میگویم حیات و تنها دسیسهی کشتار است با قدری تب و عرضحال و حزن و دیگر هیچ. همیشه به خود میگویم رویا و تنها اخگریست رو به خموشی با قدری گرسنگی تشویشِ رهایی از اوه…
خواندن متن ←ملاحی در لباس سفید بر بلندای آسمان به سمت ماه میدود. بر زمین، دخترکی با چشمهای سرخ ترانهای میخواند که به ملاح نمیرسد. ترانه به بندر میرسد ترانه به کشتی میرسد ترانه به دکل…
خواندن متن ←دلم میخواست از زهداِن تو زاده میشدم چندی دروِن تو زندگی میکردم. ازوقتی تو را میشناسم، یتیمترم. آه، ای غارِ لطیف، ای بهشتِ سرخِ پرحرارت: در آن نابینایی چه حظی بود! دلم میخوا…
خواندن متن ←A Burning Metaphor | Poesies · Jose Gorostiza | Mohsen Emadi حالا چه کسی برایم یک پرتقال میخرد، تا تسلایم دهد؟ یک پرتقالِ رسیدهی کامل به شکلِ یک دل. نمکِ دریا بر لبانم، دریغا م…
خواندن متن ←در اندیشهی زنی که خودکشی میکند تهیایی هست که فقط در دمای صفر پر میشود. اندیشههای زنی که خودکشی میکند نه شتابزدهاند نه مبهم: فقط سردند. ذهن سفید نیست: یخ زدهاست. بر لبهی…
خواندن متن ←شبِ بیکران، همه به خواب میروند جز نامِ تو.
خواندن متن ←جهان بزرگ است و جا میشود در این پنجرهی رو به دریا. دریا بزرگ است و جا میشود در بستر و بر تختِ عاشقی. عشق بزرگ است و جا میشود در فضای موجز بوسهای.
خواندن متن ←میخواهم وقتی که میروی ای دخترک سفیدِ برفی مرا هم با خود ببری. به هر دلیلی اگر نتوانستی یک دست یا هر دو دستم را بگیری دخترکِ سفیدِ برف مرا در دلت با خود ببر. باز هم اگر از بختِ…
خواندن متن ←و اینک زندگانی حقیرِ این جانبهدربردهی فاجعهی عشق آغاز میشود: سلام، سگانِ کوچک، سلام، آوارگان، سلام، اتوبوسها و رهگذران. دخترکی شیرخوارهام من تازه به جهان آمده از زایمان…
خواندن متن ←