فیدلخوان خلمن
بیکم و کاست چنین میگویند از فیدل راهبلدی بزرگ که مشعل تاریخ را برفروخت و الخ ولی مردم او را سمند مینامند و حق همین است فیدل بر فیدل نشست روزی و به سر تاخت بر سر رنج در برابر…
خواندن متن ←بیکم و کاست چنین میگویند از فیدل راهبلدی بزرگ که مشعل تاریخ را برفروخت و الخ ولی مردم او را سمند مینامند و حق همین است فیدل بر فیدل نشست روزی و به سر تاخت بر سر رنج در برابر…
خواندن متن ←بر این باورم که هر انسانی باید ترانهای داشته باشد، ترانهای از آنِ خود. زندگی این را به من آموخت که هر وقت ترانههایم را از دست دادم، توازن ج…
خواندن متن ←A Burning Metaphor | Poesies · Ioana Maria | Geo Bogza | Mohsen Emadi اگر شعر به روایت آنتونیو گاموندا، معرفت فقدان است، اگر شعر، به همان عبارت، به آگاهی انسانی شدت میبخشد، خاطر…
خواندن متن ←هر انسانی که نمیتوانم دوستش بدارم سرچشمهی اندوهیست ژرف برای من. هرانسانی که روزی دوستش داشتهام و دیگر نمیتوانمش دوست بدارم گامیست به سوی مرگ برای من. آن روز که دیگر نتوانم…
خواندن متن ←کسی در من، کسی که هیچ رنجی با او غریبه نبود از وقتی خودم را میشناسم هفت هزار ساله است. کسی در من، کسی که هربار سرسختانهتر نمیگذارد هیچ افتخار پوچی تباهاش کند شانزده ساله است…
خواندن متن ←در ورشو، دخترکی چنین میگفت: اگر میخواهی نوازشم کنی، مانعت نمیشوم اگر میخواهی ببوسیام، میتوانی میگذارم سینههایم را عریان کنی. ولی باید بدانی که پدرم را آلمانیها تیرباران…
خواندن متن ←(یوآنا ماریا، یک کشتی بادبانیست، از روزگاری دیگر) ۱ یوآنا ماریا، حالا دیگر تو دوری همیشه دلت میخواست دور باشی، یوآنا ماریا. دریاهایی را دوست داشتی که کشتیهای بادبانی شبها و ر…
خواندن متن ←A Burning Metaphor | Poesies · Ledo Ivo (an anthology) | Mohsen Emadi برایم اهمیتی ندارد که نام این شاعر لدو ایووست، و نه آلن گینزبرگ. برای من اهمیتی ندارد که شاعران امروز فارسی…
خواندن متن ←روزنامههای عصر به سرعت خبر مرگ خوان کریستوبال د سیلوای آتشنشان را میپراکنند که حین حریق موحش دیروز اتفاق افتاد. او را دیگر در ماشین قرمزش نخواهیم دید کنار پلههایی که تا آسمان…
خواندن متن ←اینک این منم کنارِ مزارت. هرمنگادا تا بر جسم فقیر و نابت بگریم که هیچیک از ما تباهیاش را ندید. هشیار و عزادار میآیند دیگران ولی من مست میآیم. هرمنگادا، من مست میآیم. و اگر ف…
خواندن متن ←ناماش ژورفا بود. نه برای اینکه انبههای رسیده برایم گرد آورد یا اینکه میبایست یک روز بمیرد. میدانم که نامش ژوزفا بود. نه برای اینکه در نگاهش واپسین بارقهی شمالشرقی را نگه…
خواندن متن ←چون دستهای از پرندگان خود را در تو فرو میریزم. و همه عشق است و همه جادوست، همه قبالاست. تنات زیباست چنان چون فروغ خاک، که روز را و شب را، به اعتدال اندازه میکند. وصال آسمان…
خواندن متن ←