هر سکوتی شکنجهام میدهدلدو ایوو
هر سکوتی شکنجهام میدهد. همیشه چیزی را از قلم میاندازد: توطئهی خیانتی را میان گلهای ویستریا توجیه دقیقی را در باب وجود یا عدم وجود خدا جنجال موشها را در مزبلهها تصادم ملخ…
خواندن متن ←هر سکوتی شکنجهام میدهد. همیشه چیزی را از قلم میاندازد: توطئهی خیانتی را میان گلهای ویستریا توجیه دقیقی را در باب وجود یا عدم وجود خدا جنجال موشها را در مزبلهها تصادم ملخ…
خواندن متن ←ماشینها در جاده حرکت میکنند و خطی از مورچههای عاشق از خیابانِ درختپوش میگذرد من اما میدانم که نظم جهان به هم ریخته بود درست مثل زمان که ساکن در وضوح عین مترسکی قارچ و خزه…
خواندن متن ←در بازار اسکله ماهیها تویِ ویترینهایی عرضه میشوند که انگشتها دورهشان میکنند و آبششها و بالهها را نشان میدهند و صداهایی که مدام چانه میزنند. همه کورند، با اینکه چشمهای…
خواندن متن ←یکشنبه عصر به گورستان قدیمی ماسیو باز میگردم، به آنجا که مردگانم هرگز از مردن دست برنمیدارند از مرگهای مسلول و سرطانیشان که از بوی دریا و از صورتهای فلکی میگذرد با سرفهها…
خواندن متن ←شیههی اسب کور به گوشم رسید و دلام سنگین شد. انسانام و میپذیرم که انسان از درک ناتوان است. (خدایان کورند کورتر از آدمیان.) ولی نه اسبها، که از دلیل سرباز میزنند از دلیل زند…
خواندن متن ←به شاعران سفارش میکنم کز فصول ترانه سر کنند: در حلبیآبادهای برزیل بهاری پیدا نمیشود. در سنگونزالو در نیترویی بزرگ نه چکاوکی هست و نه بلبلی. تنها کلاغهای زاغی که با آدمیان می…
خواندن متن ←تو را که دوست میدارم به برف اندیشه میکنم برفی سفید چون نطفهی وجود. تو را که از آنِ خود میکنم همیشه به برف اندیشه میکنم برفی سفید که بر توسهها میبارد. بچه که بودم همیشه دلم…
خواندن متن ←وطنام زبان پرتغالی نیست. هیچ زبانی موطنام نیست. وطنام خاک وسیع و مرطوبیست که در آن زاده شدم و بادیست که بر ماسیو میوزد. خرچنگهایی دوان کنار مردابها و اقیانوس که موجهاش پ…
خواندن متن ←هرگز به من نگفتی کجا میتوانم خدا را پیدا کنم. در پیش رویم؟ کنارم؟ پشتِ سرم، وقتی از چراغ قرمز رد میشوم؟ درونام، در گردش خونم، یا در رویاهایی که از کودکی تعقیبام میکنند؟ شاید…
خواندن متن ←جهانی که هفت روزه خلق شد آثار تعجیلِ خدا را با خود دارد. چه ناقص است، خدایا! در جَرَیان تاریکِ صداها و حرکات بر پلههای مترویی در مکزیکوسیتی با خودم حرف میزنم و پیرامونام جهان…
خواندن متن ←هنوز زمزمهی پاروها را در زبان میشنوم: آب را میبُرند انگار زمین را شیار و سحر را از عجایب روز جدا میکنند. آهسته آهسته میسُرد قایق میان مردابهای سبز و نیزارها و در دهان متر…
خواندن متن ←نگه خواهم داشت، هرآنچه که بایدش نگاه داشت: فریادی را از سر عشق در شب تاریک، همهمهی بیل را که خاک میپراکند در گورستان، آواز جغد و وزوزهی توربین، سیبی که در جعبههای بازار میپ…
خواندن متن ←