گسل ها
گسل ها زن پشت ِ هم ، چیز گم می کند مثلن ، حلقه ی عروسی اش را . نمی تواند به خانه برگردد چون علامت های سوال کلیدهایش را قاپیده اند ، خوابش نمی برد چون خدایی که همیشه در کار خداحاف…
خواندن متن ←گسل ها زن پشت ِ هم ، چیز گم می کند مثلن ، حلقه ی عروسی اش را . نمی تواند به خانه برگردد چون علامت های سوال کلیدهایش را قاپیده اند ، خوابش نمی برد چون خدایی که همیشه در کار خداحاف…
خواندن متن ←دهمین سالگرد زن چاقو بر می دارد و خود را تکه تکه می کند و بر خودش کپه می شود . نظافتچی جارو بر می دارد و زیر مبل پنهانش می کند سگ بیرونش می آورد زبانش را به دندان می گیرد بچه ها…
خواندن متن ←ما اینطور عاشقی می کنیم راست می گویند : مثل روحی از بخار می شود یک نفس آن را درکشید مثل بوسه ای یواشکی در دستشویی یک هتل عین زبانی که بر آن بارانِ نور می بارد.
خواندن متن ←اندازه گیری دور از آفتاب بعضی چیزها زود کپک می زنند. مرد گردن درد دارد و زن شبح می بیند . مرد کمربند سربی می بندد و زن بال می سازد . دنبال حقایق می گردد مرد و زن می گوید : ببین م…
خواندن متن ←هر روز زن از خواب بیدار می شود و چیزی عوض شده است . در قفس ، طوطی دیگر انگلیسی حرف نمی زند . صف مورچگان از خیر شیره و شکر می گذرد . علف ها تغییر عقیده داده اند و به سمت چپ خم می…
خواندن متن ←ازدواج آن پرده ی توری که زن میان دو پنجره ی گشاده می آویزد زبان باد می شود : مکالمه ای میان مناظر ولی یک روز پنجره ها بسته می شوند و پرده میان سکوتی ناشکستنی فرو می افتد .
خواندن متن ←خموشی میگزینم، انتظار میکشم تا اشتیاقم شعر و امیدم چون آنی شوند که گام برمیدارد در خیابان تا بتوانم با چشمهای بسته ببینم رنجی را که اینک با چشمهای باز میبینم.
خواندن متن ←زیر پوست مادرت میخوابی و رویاهایش در رویاهای تو رخنه میکنند. در همان حیرت درخشان بیدار میشوید. هنوز نمیدانی که هستی: مرددی میان مادرت و لرزشی زنده.
خواندن متن ←در تاریکی روان بودی لطیفتر از بودن بود. حالا که قطره اشکی چنان زنده میتواند چهرهات را بیازارد محتاط تا خویشتن خویش میروی.
خواندن متن ←انگار که فرود آمده باشی بر دلم و نور آورده باشی به رگهای من و من سرخوشانه دیوانه باشم. در زلالیات همه چیز قطعیست: تو بر دلم نشستهای نور در رگهایم و من سرخوشانه دیوانها…
خواندن متن ←زیر درختان بید تو را در آغوشم میبرم و احساس میکنم زندهای. پس به نور در میآییم و برای نخستین بار آسمان را میبینی، نشانهها را و بدانان نام میبخشی. حقیقت دارد: در گسترهی دست…
خواندن متن ←لبهایم را به دستهایت نزدیک کردم پوستات به لطافت رویاها بود. چیزی از ابدیت به آنی لبانم را خراشید.
خواندن متن ←