آرشیو

همه‌ی نوشته‌ها

از باران و بوسه۲۵۲لندی‌ها۴۳آنتونیو گاموندا | کتاب سسیلیا۳۱لدو ایوو | از ابریق شکسته‌ی داستایوفسکی۳۱خوان خلمن | کتاب زیرین۳۰کلارا خانس| کتابِ شب پلنگ۲۵قاموس یک کابوس۱۸شعر من | فرریرا گولار۱۲زبیگنیف هربرت | گزیده‌ی شعرها۱۰ماگنوس سیگوروسون | ماه‌های سرد۹ژئو بوگزا | يوآنا ماریا و اشعار دیگر۵مرئی چون هوا۳پادکست‌ها۱یک کشتی بادبانی۱
۰۲

تو همان برفیآنتونیو گاموندا

برف را می‌بینی آمیخته به برگ‌های بو. در چشم‌هایت سفیدی و سایه را نگه می‌داری، سکوت پرندگان را نظاره می‌کنی. می‌دانم که پرندگان گریخته‌اند می‌دانم که باز نخواهند گشت می‌دانم که تو…

خواندن متن ←
۰۳

وضوح توآنتونیو گاموندا

بالای برکه کبوتران، به گرد سرت می‌گردند وقتی بال‌هاشان به گیسوان تو می‌خورد خم می‌شوم و وضوح‌ات را در آب تماشا می‌کنم. من در وضوح توام و خود را باز نمی‌شناسم: کبوتری هستم تاجدار…

خواندن متن ←
۰۴

نگاهم کن!آنتونیو گاموندا

رویا می‌بینی. می‌ترسی از هرآن‌چه نیست و در با‌غ‌های سیاه صدای غرش می‌شنوی. من هم می‌ترسم از چهره‌ی خویش که نامرئی می‌شود. دست از رویا بردار یا لااقل چهره‌هایی را رویا ببین که بیر…

خواندن متن ←
۰۶

یادت رفته نگاهم کنیآنتونیو گاموندا

یادت رفته نگاهم کنی، آه! نابینای لبریزِ نور. دستانت را از من گرفته‌ای و من به آغوش تو می‌گریزم از خویش. خیال می‌کنی از من چشم می‌پوشی اما من خیال توام.

خواندن متن ←
۰۸

نمی یابمت به رویاآنتونیو گاموندا

نه مویه‌ی پرندگان است بالای سایه‌ها، نه رعشه‌‌ی گوگرد در خموشی طوفان. نه جیوه است در رگان من و نه تراکم تابستان در دلم. هیچ کس نیست: چهره‌ات ترک گفت رویاهای مرا و نمی‌یابمت زیر پ…

خواندن متن ←
۰۹

نوازشآنتونیو گاموندا

از دستانم می‌ترسی گاهی اما می‌خندی و در خود پنهان می‌شوی و بی‌آن‌که بدانی نور می‌پاشی به گرد من، دستانم را پیش می‌آورم نه برای لمس تو، که تنها نورت را نوازش می‌کنم.

خواندن متن ←
۱۲

در اندیشه‌ی تو خواهم بودآنتونیو گاموندا

در اندیشه‌ی تو خواهم بود بیشتر از سایه‌ای مبهم نخواهم بود در لحظه‌ای خواهم زیست که شادی و حسرت چشمان تو را می‌سوزانند. ولی می‌خواهم همیشه ناشناس بمانم در تو. ناشناخته. به‌سادگی پ…

خواندن متن ←