شعر ۲۴، کتاب زیرینخوان خلمن
دوست داشتنت چنین است: واژهایست در آستانهی بیان درختی بیبرگ که سایه میدهد.
خواندن متن ←دوست داشتنت چنین است: واژهایست در آستانهی بیان درختی بیبرگ که سایه میدهد.
خواندن متن ←بارانت رها میکند تکههای زمان را تا بریزند تکههای نامتناهی تکههای ما همین است که بیخانهایم؟ بیحافظهایم؟ تنیده به هم در اندیشه، و چنان بدنها که به خورشید؟
خواندن متن ←حَیَوانیست میل سراپا ملبس به آتش پاهایی دارد چندان بلند که به نسیان میرسند. حالا خیال میکنم که در صدایت پرندهای کوچک خانهی پاییز را به دوش خواهد کشید.
خواندن متن ←به سیب نگاه میکنم و عشقم را میبینم که میبالد و نمیگوید چرا هیچ نمیگوید. سیب مثل ستارگان میسوزد.
خواندن متن ←نامت چیست؟ کورم من در دهلیز دلِ خواهشم نشسته زمان گدایی میکنم. میخندم از سر حسرت میگریم از سر شوق از چه واژهای با تو سخن خواهم گفت؟ به چه نامی خواهمات نامید؟
خواندن متن ←پرندگانِ بوسههایمان مرده نیستند بوسهها مردهاند در نسیان سبز پرندگان پر میکشند. هراسم را به دوردستان میفرستم به زیر گذشته که میسوزد بیصدا چون خورشید.
خواندن متن ←نور، نخستین حیوانِ مشهودِ آن نامشهود است. لزاما لیما این کتاب را آنتونیو گاموندا برای نوهاش نوشت. که از آثار مهم شعر گاموندا محسوب …
خواندن متن ←باید باران ببارد! خشکسال است در نور و خاکستر میگرید چون مادرم، بدون اشک. باید باران ببارد باید ببارد تا ذرتهای مقدس برخیزند تا برگزاری مراسم مرگ ممکن شود. باید باران ببارد.چرا…
خواندن متن ←انگار که دریا به دنبالم آمده باشد و بازوانش را کمند کرده باشد به دورم در اتاقم، شبهنگام انگار که پیچیده باشد بر من دریا بازوان آوازهایش را چنگ میزند در من دریا مرا به بر میگی…
خواندن متن ←چشمها بر من خم میشوند در تاریکی تاریکی هزار چشم و هزار فضای گیج تاریکتر از ابروانم یا حلقهی موها بر گیجگاهام تار چون سوسوی چراغی نامرئی درخششی بالای گونه و پیشانی چهرهی یا…
خواندن متن ←در پاییز یا در بهار چه فرقی میکند؟ در جوانی یا پیری چه اهمیتی دارد؟ به هر حال ناپدید میشوی در تصویر کل ناپدید شدی، ناپیدا شدهای حالا یا لحظهای پیش یا هزار سال پیش ناپیداییات…
خواندن متن ←همچون زنانی که برمیگردند کوزه به سر، کوزه به دوش از غیبت کنار چشمه لبریز از هم از شوهران و از پسران همسایههاشان لبریز از خویش کوزهات را بردار از سرت یا شانهات بر زمین بگذار…
خواندن متن ←