شعر ۱۲، شب پلنگکلارا خانس
میتوانم درختی را به کار برم تا با تو عشقبازی کنم و دیواری را و خنجر گرگ و میش را که کوهها را از ریشههایشان میرباید و به پرواز وا میدارد و رودهای پنهانی را که میان ستارگان…
خواندن متن ←میتوانم درختی را به کار برم تا با تو عشقبازی کنم و دیواری را و خنجر گرگ و میش را که کوهها را از ریشههایشان میرباید و به پرواز وا میدارد و رودهای پنهانی را که میان ستارگان…
خواندن متن ←چنانکه در آنسوی جدال کبوتر، گلویی بریده، خون بر خاک می ریزد و پَر، همهجا را میانبارد و جانور بیدفاع من آن سفیدی و آن تهی را هیچ نمیشناختم سر در سویی، تن در دیگر سو و اندیش…
خواندن متن ←رقصی میان گندمزار و ماری از راه میگذرد. با قلمموی انگشتهایمان خار، در هوا نقشهای گونهگون میپذیرد و همهچیز پیرامونِمان صداست گیلاسهای رسیده در سبد کوچک دهانمان را میجس…
خواندن متن ←گلها را به آب میاندازم تا رقص به ساحل دیگر برسد. صدایم جریان خود را دنبال میکند. آغازهایم سیر از لطافت آن شب و از رویاهایی است که بازوان تو رسم میکردند مزارع سفید میخوابیدند…
خواندن متن ←گرگها که زوزه میکشند و شکارچیها که میگذرند هنوز میان درختان سرگردانم و نمیدانم، نمیدانم که به کدام راه رفتهای! ماه ساعات را درو میکند بر دریاچه کمانی میزند و نمیدانم، ن…
خواندن متن ←تنها سایهی این عشق را می بینم تجلیِ بالی را که راه خود را لمس میکند و لرزان لرزان پریدن میآموزد در این دم نقشِ بال در چشمهایم جان میگیرد و و رنگآمیزیاش میکنم رنگین کمانی…
خواندن متن ←وقتی که سگها پارس میکنند، از میان دریاچههای گلآلود مناجاتی از خزه میگذرد. پنهان در بوته های ولیک جنونم آه میکشد و خود را به ردپایی میبخشد در هزارتوهای ظلمت، در تار عنکبوت…
خواندن متن ←آه، حیوانِ وحشیِ من روزی که به صورتم پرت کردی روبانی را که به تو داده بودم روزی که پیراهنم را ربودی و تنم را شکنجه کردی آنروز که به رویاهایم تجاوز کردی برایم همه روزهایی مقدسند…
خواندن متن ←آه، حیوانِ وحشیِ من بگو که منم آن خوابگردی که از پژواک تا پژواکِ غرشی، سرگردان است، بیآنکه بداند حتی نخی نیست که بر آن پا نهد که برجی نقرهای میرقصد و برای همین چشمهای آتشین…
خواندن متن ←امروز ردپایات را دیدم تمامِ آن گلهای رزماری ، همهی آن بفشهها و تمامِ آن شاخههای غم را به رودخانه ریختم آنجا که تنهی بید نا استواری خود را به آب میسپارد. اگر در آنسوی جنگ…
خواندن متن ←درختی همرنگ چشمهایم شاخ و برگش را تا من گسترد تا بر دقایق شکوه جلوس کنم بر بلندای سرخ پرندهای احضارم کرد و جنی از دود برایم بالشی آورد اما من، باید که ادامه دهم چرا که میان د…
خواندن متن ←برگهای هراس میپژمرد و آرام آرام بر دلواپسیهایم باران میبارد برگها با باران مینشینند و من برگ پائیزی درختی میشوم که در شلاق روزها ترک خورده است به پیش! رطوبت آبکند صنوبر ب…
خواندن متن ←